![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ درباره ادبیهت ایران کهن و تاریخ آن میباشد و همچنین شامل داستان زندگی ن |
|
به نام ایزد پاک
درود بر همه ايرانيان و ساير پارسي زبانان در تمام دنيا!
اين دريچه را باز كرديم به روي زبان شيرين پارسي ، چون كه ايران اصيل همانا با زبان پارسي در تاريخ شناته شده و سيطره امپراطوري قديم زير سايه همين گفتار پاك بوده است!
متن داستان زندگینامه نویسنده:
بسم الله الرحمن الرحيم
خداوندي يكتا و بي همتا پادشاه عالم است و من با ياد او و با تكيه بر قدرت و دانايي تمام نشدني اش نوشتن اين كتاب را كه زندگي نامه من مي باشد آغاز مي كنم.
من در عصري زندگي ميكنم كه صنعت و تكنولوژي حرف اول را مي زند. در زمان ما انسان ها با تمام نيروهاي علمي و صنعتي و همه ي توان تكنولوژي براي ادامه حيات و لذت بردن از بهترين نحوه زندگي كوشش مي كنند. من در زماني زندگي ميكنم كه بوي خون در زمين و آسمان پخش شده. هر شب و هر روز خبر كشته شدن و خونريزي عده ي زيادي را مي شنويم وما بي تفاوت به زندگي مان ادامه مي دهيم. در دنياي امروز ما خبرها با سرعت كمتر از چند ثانيه همه جاي كره زمين پخش مي شود. رسيدن به قدرت و مال حرف اول را ميزند.همه چيز حتي تبليغات اقتصادي با هدف سياسي خاصي انجام ميشود. امروزه بيشتر مردم زمين از دين فاصله گرفته اند. در هر مذهبي اعتقادات بيشتر به خرافات تبديل شده اند و پيامبران را انسانهاي اسطوره اي و افسانه اي مي دانند. مراسم هاي مذهبي بيشتر جنبه ي آداب و رسوم محلي پيدا كرده اند.مردم به خيال خودشان گمان ميكنند از انسان هايي كه قرنها پيش زندگي ميكردند، عاقل تر هستند. اما من اعتقادم اين است كه تنها شكل زندگي تغيير ميكند و مردم قدرت فهم خيلي از مسائل را يا ندارند يا اگر هم داشته باشند به خاطر نفع زودگذر خود را به نفهمي ميزنند.اين همان چيزي است كه سينوهه دانشمند مصري 4هزار سال پيش به آن معتقد بوده و آن را در زندگي نامه خود ذكر كرده است. من در اين كتاب خاطرات زندگي شخصي و اتفاقات مهم زمان خودم را ثبت كرده ام .
فصل اول
(دوران كودكي)
آن طور كه در شناسنامه ام ديده ام ، من روز چهارم مرداد سال هزار و سيصد و شصت و سه هجري شمسي در كرمانشاه به دنيا آمده ام . مادرم با زايمان طبيعي مرا به دنيا آورد. او ميگفت در يك بيمارستان خصوصي و هنگام ظهر به دنيا آمده ام. پدر و مادرم با هم نسبت فاميلي داشتند. آنها دختر خاله و پسرخاله بودند. وقتي تازه به دنيا آمده بودم ، پدرم معلم مدرسه ابتدايي بود. آن روزها ايران، سرزمين من، درگير جنگ با عراق بود. خانواده من به همراه ساير اقوام، از قصرشيرين ، آواره شده بودند. اما جنگ كرمانشاه را هم به خاك و خون كشانده بود.پدر و مادرم از به دنيا آمدن من بسيار شادمان بودند. من فرزند اول آنها بودم و چهار،پنج سال بود كه انتظار كودكي را ميكشيدند،براي همين به پاي من وليمه دادند و جشن گرفتند. نام مرا در شناسنامه زهرا گذاشتند و حديث صدايم ميزدند. بعد از دو سال من صاحب برادري شدم. از به دنيا آمدنش چيزي خاطرم نيست. ولي آن طور كه در آلبوم ميديدم، معلوم بود ، وقتي به دنيا آمده چاق،سفيد و دوست داشتني بوده. من و برادرم هم بازي هاي خوبي نبوديم و بيشتر اوقات با هم دعوا ميكرديم. مادر و پدرم و خاله ها ميگفتند كه من از شش ماهگي كلمات را به خوبي تكرار ميكردم و در يك سالگي جمله هم ميگفتم . پنج ساله بودم كه خداي مهربان به مادرم فرزند ديگري هديه كرد. برادر كوچكم شب ميلاد حضرت مسيح(ع) به دنيا آمد. يعني چهارم دي ماه سال هزاروسيصدوشصت و سه ! به دنيا آمدن برادر كوچكم را كامل به خاطر دارم انگار همين ديروز بود. شب هنكام پدرم ما (من وبرادر بزرگترم)را به خانه خاله ام برد و مادر را به بيمارستان رساند. نيمه شب برگشت و گفت هنوز به دنيا نيامده. من نگران شدم و زود به گريه افتادم. خاله دست به دعا برداشت. پدر دوباره نزد مادر رفت و صبح زود تلفن زد و گفت به دنيا آمده و اين يكي هم پسر است. من اول ناراحت شدم چون منتظر دختر بودم. اما از لحظه اي كه او را ديدم آنچنان شيفته اش شدم كه دوست نداشتم كسي به او دست بزند. نام برادر بزرگرم ، حامد و برادر كوچكم عماد بود. پدرم براي امرار معاش مجبور بود در روستاهاي دور افتاده درس بدهد. براي همين بيشتر اوقات از ما دور بود. بلاخره اين دوري تمام شد و ما را هم با خود به روستا برد. روستايي كه از جاهاي ديگر بهتر بود. ْوله كشي آب داشت. درمانگاه و برق داشت. روستايي در شمال گيلان غرب ،لا به لاي تپه ها و كوههاي گلين ، جايي بسيار زيبا و سرسبز. جايي كه برخلاف خود گيلان غرب آب و هوايي معتدل داشت. البته زمستانها برف خيلي زيادي ميباريد. آنجا خانه اجاره نميدادن و فقط بايد خانه مي خريديم، يا زمين ميخريديم و ميساختيم. پدرم بضاعت اين كاره را نداشت و در ضمن ما هم ميخواستيم براي يكي دو سال موقت آنجا باشيم. براي همين خانه ساختن يا خريدن كار به صرفه اي نبود. خان آبادي كه مردي بسيار مهربان بود، ما در خاه بزرگ خود جاي داد. گوشهاي از حيات خانه خان، دو اتاق و يك آشپزخانه بود. منزل خان و ثروتمندان روستا با آجر ساخته شده بود. اما خانه كوچك ما را با سنگ و گل درست كرده بودند و من با اين كه كودكي پنج ساله بودم ، دست روي ديوارها ميكشيدم و اين را خوب ميفهميدم. من درباره آن روستا هر چه را در خاطر دارم ، نوشته ام و همه چيز را از آن دوران كامل به ياد دارم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:0 توسط حدیث |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل مرداد 1388 |
|
RSS
|